ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

چه زود 5 ماه گذشت...

سلام همستر مامان، عزیز مامان 5 ماهگیت مبارک گلم... عزیزم اصلا باورم نمیشه، چه زود 5 ماه گذشت، اینقدر روزهای با تو بودن شیرینه که زمان خیلی سریع تر از چیزی که تصورشو کنم میگذره... چند وقتی بود که می خواستم بخوابونمت ایستاده بهت شیر میدادم، خاله منا همش نگران کمرم بود، حدود 10 روزی میشه که این عادت و ترک کردیم... دیگه پستونک هم بهت نمیدم، یعنی دیگه ضرورتی نداره که بدم، می دونم کی نیاز به مکیدن داری و کی گرسنه ای و کی از سر امنیت به مامان پناه میاری... گلم از 13 دیماه، یعنی روزی که دوستام اومده بودن دیدنت، بهت لعاب برنج میدم، خیلی دوست داری، نمی دونی که چه کیفی میده... جدیدا موقع غذا خوردن آنچنان به سفره زل میزنی، که دلم از حال م...
15 دی 1390

آذر ماه و ...

سلام سلام سلام به هانیسمک مامانی، پسرم، عزیزم، جیگرم روزها سپری میشن و من شاهد بزرگ شدن و شیرین شدنت هستم، هر روز هوشیارتر از روز قبل می شی و کلی باعث خوشحالیه مامان و بابا و خانواده ها هستی، وقتی می بینم که با چه توجهی به تمام دنیای اطرافت نگاه می کنی نمی دونی که چه ذوقی می کنم، الان می فهمم که چقدر مامانا و باباها ما رو دوست دارن و از موفقیت ما خوشحال می شن، دیگه خوب همدیگر و شناختیم، من می دونم که کی دوست داری باهات بازی کنم، کی دوست داری شیر بخوری، کی دوست داری بخوابی، کی کلافه ای و کی ... و تو تمام حرکات ریز من و زیر نظر داری، وقتی یه لبخند کوچیک از فاصله ی دور بهت می زنم سریع جواب میدی، وقتی صدات میکنم به سمتم برمیگردی، وقتی بغلت می ...
11 دی 1390

ابوالفضل و اولین یلدای زندگیش...

سلام سلام سلام، ابوالفضل عزیزم و دوستان عزیزی که به وبلاگ ابوالفضل من سر می زنید، یلدایتان مبارک، همچنین اولین روز زمستانی و به همه ی شما تبریک عرض می کنم... امسال ما یلدای متفاوتی داشتیم، اول از همه حضور پسر عزیزم و بعد حضور زندایی صبا... مامان زندایی صبا زحمت کشیده بودن و شب یلدا رو برای پاگشا انتخاب کرده بودند، چه شب قشنگی بود، و ابوالفضل من نقل مجلس بود، فندق مجلس بود، جیگر مامانی بود... من هم که چون اولین یلدای پسری بود تا تونستم عکس انداختم که یه چندتاییشو توی وبلاگش به یادگار میزارم... اینجا فعلا یخ ابوالفضل کامل باز نشده و بغل خاله مریمه... جا داره از دایی هادی تشکر کنم که کلی در ساکت کردن پسری به من کمک ک...
1 دی 1390

زندگیم...

با سلام به همه ی دوستانی که با من و پسرم همدردی کردن، خدا رو شکر ابوالفضل بعد از 2 شب تب شدید و دونه های سراسر بدنش الان خوبه، شنبه هم مامانم زحمت کشیدن و بردنش حموم که ایشاالله حمام عافیت بشه... ولی واقعا شب های سختی بود، هیچی بهتر از سلامتی نیست، خدا همه ی مریضها رو شفا بده... اینم یه عکس پسر بعد از حموم... کمی از آثار دونه ها تو این عکس معلومه... و اولین باری که ابوالفضل سوار روروئکش شد، 20 آذرماه90...       ...
21 آذر 1390

کابوس واکسن چهارماهگی...

ساعت 6:30 دقیقه صبح روز 5شنبه، 17آذرماه90، دارم بهت شیرمیدم، خونه ی مامان جون ایناییم، تنت کمی تب داره، تبی که شب قبل با کمک مامان جون و بابا جون کنترل شده و پایین اومده، به پیشونیه پر از دونه های ریزت زل زدم، کلا پوستت حساس و خشک، فکر می کنم که شاید همون خشکیه همیشگیه یا اینکه جای دستمال پایین آوردن تبته، کمی که دقت می کنم می بینم ای خدای من، دستات هم پراز دونه های ریز شده، خاله منا رو بیدار می کنم، شلوارتو در میاریم، وای، پاهات، کمرت، شکمت، ای خدا... انگار دنیا رو سرم خراب میشه، درمونده میشم، به مامان جون و خاله مریم هم میگیم، مرتب به بابا محسن اس ام اس میدم که بیدار شد بخونه، 5شنبه هست و دکترهای متخصص امروز نیستن، دکتر خودت هم نیست، ای ...
19 آذر 1390
19364 0 16 ادامه مطلب

ابوالفضل و محرم

ابوالفضل عزیزم، بغل مامان جون در میان دسته ی عزاداری حسینی... ابوالفضل عزیزم، در مسجد حضرت ولیعصر(عج)، ظهر عاشورا... و ابوالفضل عزیزم، ساقی علی اصغر (ع)...       ...
16 آذر 1390

نانازی خوابیدی...

دیشب 6 آذرماه 90، عمه زینب اینا اومدن خونمون، شما هم خواب بودی، دیگه با سروصدایی که راه افتاد بیدار شدی، شب که خواستیم بخوابیم سرحال شده بودی وتصور نمی کردم که به این زودیها خوابت ببره، در حالت خوابیده بغلت کردم و آروم آروم نازت می کردم، مرتب بوست می کردم و تو هم  آروم بهم نگاه می کردی، ابوالفضل نمی دونی چه کیفی داد، توی همین حالت چشمات سنگین شدو خوابیدی، الهی قربونت برم که چه نانازی خوابیدی... اینم عکس با حانیه جون و هومن جون دخترعمه و پسرعمه ت... ...
7 آذر 1390